روياي رنگين ...



گر چه با يادش ، همه شب ،

      تا سحر گاهان نيلي فام ،

                             بيدارم ؛

گاهگاهي نيز ،

            وقتي چشم بر هم مي گذارم ،

    خواب هاي روشني دارم

    عين هشياري

     آنچنان روشن كه من در خواب

       دم به دم با خويش مي گويم كه

        بيداري ست ، بيداري ست ، بيداري



اينك اما ، در سحر گاهي چنين از روشني سرشار

        پيش چشم اين همه بيدار

         آيا خواب مي بينم ؟

اين منم ، همراه او ؟

بازو به بازو

           مست مست از عشق ، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور

      از اين سوي دريا ، رفته تا دروازه خورشيد ؟


اي زمان ، اي آسمان ، اي كوه ، اي دريا !

     خواب يا بيدار

                     جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !


 

پس از توفان ...



            پس از توفان
 
         پس از تندر

    پس از باران

 سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش مي افتاد

 

           نه بيد ز باد

     نه برگ از برگ مي جنبيد

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند


  و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

        تو را مي خواستم اي خوب ، اي خوبي

    به ديدار تو من مي آمدم با شوق

 با شادي

 

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

       تو با من مهربانتر از مني

     با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر

   مهري مهربان با من

 
 
         پس از توفان
 
      پس از تندر

  پس از باران

گل آرامش آوازي

   به رنگ چشمهاي روشنت دارد

    نسيمي كز فراز باغ مي آيد

چه خوش بوي تنت دارد

 

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

             تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم ...


بیا در بسترم امشب ...


  ز عشق آتشین تـو به سـوز دیگرم امشب

 به رویائی که می بینم که تابی بـرسـرم امشب

 چو قرص ماه آتشپاره افتی در برم امشب

 به دستان تو می بخشم تن عصیانگرم امشب


 بیا در بسترم امشب

 

 برای حس گـرمایت به حسرتگاه تنهایم

 به بستر بی تو می سوزم ، به آتشگاه بیجایم

 چو شاخ عشق تر روئيده این حرص زیبایم

 که داغ بوسه هایت گل زند بر پیکرم امشب


 بیا در بسترم امشب

 

 به روی شانه هایت ریز ، عـطـر تـازه ی مـویم

 به دور گردنت پیچد دو دستم تا به بازویم

 به تنگ سینه ات بفشار جسم داغ و خوشبویم

 به شعرم بهر آغوشت خودم عریان ترم امشب


 بیا در بسترم امشب

 

فرار از خود نمایم در برو ودوش تو می گردم

ز هر سو در تو می پیچم ، عسل نوش تو می گردم

به شور وشوق سرمستی هم آغوش تو می گردم

 دوتا پیکر یکی گردد ، تو را در خود برم امشب

 بیا در بسترم امشب


بیا مرا بتراش ...



بیا مــرا بــتــراش ای تـنـم به دستانت


به بت سرای دلت در شبان رویائی


بیا مرا بتراش تا سحـر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نیاز و زیبائی


 

بیا مـرا بتراش از حریر و ابـریشم

به بسـتر شب تنهائی سوز عریانـت


به شـوق پـنجه کشیدن ز پای تا به سرم

چـو نور وسوسه ی شمع ذوق چشمانت


 

ز بوسه ریز لبانت ببـار گــل به تنم

شـراب تشنگی عشق در گلـویم ریز


بـبـر دلـم بـه ســر بـال های مـژگـانت

به جـذبه های نگاهت ز خود فرویم ریز


 

بکش مرا به خم و پیچ های آغوشت

 به کوره ی نفــسـت آتشم کن ، آبم کن


میان عشق قـوی پنجه ی دو بازویت

 بگیرم و بـفشار ، بشکن و خرابم کن





"البته اين شعر از زبون يه زن قشنگه"

مرا لحظه اي تنها مگذار ...




                 مرا لحظه ای تنها مگذار


                    مرا از زره نوازشت روئین تن کن
 

                            من به ظلمت گردن نمی نهم


    جهان را همه در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام 

 

                          و دیگر به جانب آنان

 

                                            باز نمی گردم .

 



" احمد شاملو "

خواهم مرد ...



من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی ‌آهوی دشت

من به تنهائی خود می مانم

من در این شب كه

بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب

كه بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرفترین راز وجود

برگ بید است كه با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا كن

كه بهار دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریكی می گذر

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهار دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا این دریا

پر خواهم زد خواهم مرد

غم تو ، این غم شیرین را

با خود خواهم برد ...


شعله رمیده ...




میبندم این دو چشم پر آتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پریشانش

میبندم این دو چشم پر آتش را

تا بگذرم ز وادی رسوائی

تا قلب خاموشم نکشد فریاد

رو می کنم به خلوت  و تنهائی

ای رهروان خسته چه می جوئید

در این غروب سرد ز احوالش

او شعله رمیده خورشید است

بیهوده می دوید به دنبالش

او غنچه شکفته مهتابست

باید که موج نور بیفشاند

بر سبزه زار شب زده چشمی

کاو را بخوابگاه گنه خواند

باید که عطر بوسه خاموشش

با ناله های شوق بیآمیزد

در گیسوان آن زن افسونگر

دیوانه وار عشق و هوس ریزد

باید شراب بوسه بیاشامد

ازساغر لبان فریبائی

مستانه سر گذارد و آرامد

بر تکیه گاه سینه زیبائی

ای آرزوی تشنه به گرد او

بیهوده تار عمر چه می بندی

روزی رسد که خسته و وامانده

بر این تلاش بیهوده میخندی

 آتش زنم به خرمن امیدت

با شعله های حسرت و ناکامی

ای قلب فتنه جوی گنه کرده

شاید دمی ز فتنه بیارامی

می بندمت به بند گران غم

تا سوی او دگر نکنی پرواز
 
ای مرغ دل که خسته  و بی تابی

دمساز باش با غم او ‚ دمساز 




تمناي گناه ...



خزد لرزان ، درون بستر من

ز شرمي خفته مي گويد كه : بفشار !

چنان بفشار بر خود پيكرم را

كه بشكفد هوس هاي گنه بار

به دندان گير و شادي بخش و مي نوش

ز خون ِ اين لبان ِ بوسه گيرم

ببين از گونه سرخم بريزد ،

شرار خواهش آراي ضميرم

درنگي كن در آغوشم كه امشب

فروزانست بزم عشق ديرين

نمي خوابيم و مي نوشيم تا صبح

ز جام بوسه ها ، بس راز شيرين


چنان گنجد در آغوشم كه هر دم

بينديشم كه او غرقست در من

و يا در حلقه ي بازو  اسيريست

به جاي پيكر عريان يك زن


اتاقي هست و ما و خلوت و مي

صداي بوسه ها ، آهنگ دل ها

نمي رقصد بدين آهنگ تبدار

به جز رقاصه ي مست تمنا


چو بشكوفد گل زرين خورشيد

مرا خواند بدان چشم فسونگر

گشايد بازوان گويد كه  : باز آ ،

گنه شيرين بود ... يك بار ديگر !
"فرخ تميمي"

عطش ...



دیشب که جز بخور گلی رنگ یک چراغ

پهلوی تختخواب تو ، بیگانه ای نبود

بر آشیان چشم سیاه تو ، مرغ خواب

بنشسته بود و نغمه ی لالائی می سرود


پروانه های بوسه ی آتش پرست من

گم شد به بوستان لب و گونه هاي تو

چشمم دويد در پي آن بوسه ها ولي

گم شد میان همهمه ی بوسه های تو



من در خیال اینکه کجا رفت بوسه ها

دیدم نگاه شوق تو در سینه ات دوید

ناچار بوسه های جنون از لبم گریخت

در آبشار سینه ی مهتابیت خزید


تا پرتو چراغ نخندد به عشق ما

دست تو آن حصاری شب را خموش کرد

آنگاه چشمه سار لبی ماند و تشنه ای

کاو تا سپیده ، بوسه از آن چشمه نوش کرد

"فرخ تميمي"

لبخند مرد ...

اين متن مال خودم نيست ولي خيلي قشنگه ، فردا با شعري از خودم در خدمتم !



گفتمش :



- " شیرین ترین آواز چیست ؟ "


چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند


قطره قطره اشکش از مژگان چکید


لرزه افتادش به گیسوی بلند


زیر ِ لب غمناک خواند :


- " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "


گفتمش :


-" آنگه که از هم بگسلند ... "


خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :


- " آرزویی دلکش است اما دریغ !


بخت ِ شورم ره برین امید بست


وان طلایی زورق ِ خورشید را


صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... "


من به خود لرزیدم از دردی که تلخ


در دل ِ من با دل ِ او می گریست


گفتمش :


- " بنگر درین دریای کور


چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! "


سر به سوی آسمان برداشت گفت :


- " چشم ِ هر اختر چراغ زورقی ست


لیکن این شب نیز دریای ست ژرف


ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه


می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... "


گفتمش :


- " فانوس ِ ماه


می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... "


گفت :


-" اما درشبی این گونه گنگ


هیچ آوایی نمی آید به گوش ... "


گفتمش :


- " اما دل ِ من می تپد


گوش کن ، اینک صدای پای دوست ! "


گفت :


- " ای افسوس در ایندام ِ مرگ


باز صید تازه ای را می برند


این صدای پای اوست ! "


گریه ای افتاد در من بی امان


در میان ِ اشک ها ، پرسیدمش :


- " خوش ترین لبخند چیست ؟ "


شعله ای در چشم تاریکش شکفت


جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند


گفت :


- " لبخندی که عشق ِ سربلند


وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند "


من ز جا برخاستم


بوسیدمش



...

تو پريچهر ...


تو پریچهر، مگر صبح طربناک بهاری ؟

که دل از دیدن رویت، نتوان بست به کاری


تن چون برف تو، در نیلی استخر بلورین

به چه ماند؟ به گلستان فرو شسته غباری


ساق، عریان کن و جوراب پرندین، به من افکن

پیله بر عاج ندیدم که تند بیهوده تاری


مگر از سایه ی مژگان تو، آسوده نشینم

ورنه آتش زندم، برق نگاهت به شراری


ترسم ای زنبق سیراب، در آغوش من آخر

شکند تردی اندام لطیفت، به فشاری


نازم آن چک چک گیسوی تو بر سینه ی سیمین

چو ز گرمابه کنی، بر من شوریده گذاری


من لب تشنه، مگر خون لب گرم تو نوشم

که نگیرد دل سودازده از بوسه، قراری


خواهم اندر تو فرو می رم و بی خویشتن افتم

عطش عشق تو را، بس نکند بوس و کناری


عشقبازی ز من آموخت مجنون که به حسرت

پی یاری شد و نامش نشنیدم ز دیاری


من اگر ...

 

من اگر باد نوبهار شوم

همچو موی تو، مشکبار شوم


دامن افشان، روم به هر سویی

که بدزدم ز هر گل بویی


همه را جا دهم به دامانم

به امیدی که، بر تو افشانم


گر بیایی به سیر باغ و چمن

سر نهد شاخ گل، به دامن من


که گلی را از او جدا سازم

پیش پایت، به خاک اندازم


خم کنم سبزه های رعنا را

تا تو، آسوده تر نهی پا را


گر شوم ژاله ی سحرگاهان

که بود چون ستاره ای تابان


صبحدم، راه بوستان گیرم

در میان گلی، مکان گیرم


گر تو دستی بر او دراز کنی

که لبش را به بوسه باز کنی


بری اش چون به ناز، سوی لبت

غلتم از برگ گل، به روی لبت


بر لبت، چون یکی حباب شوم

بوسم آن را ز شوق و آب شوم


 

ای شب آرام ...


ای شب آرام

ای نور ماه

ای عطر شکوفه ها

امشب به سراغ یار من روید

شاید که او چشمانش را از برای خفتن بر هم نهاده

خواب دلپذیری بیند

کاری کنید که در خواب خوش

مشتاقانه از من یاد کند

و سحرگاهان از پی دیدار من

انگشت بر در اتاقم زند

ای عطر شکوفه ها

ای نور ماه

ای شب آرام

مبادا مرا فریب دهید

زیرا صبحگاهان طعم بوسه های او

به من خبر خواهد داد

که دیشب به بالینش رفته اید یا نرفته اید


شراب لبهايت ...


آهسته می غلتد لبم روی لب هایت

گس می شوم از طعم خرمالوی لب هایت


کم کم شراب کهنه می ریزند از دوری

انگور های تازه در پستوی لب هایت


در نیشخندت زهر داری، تلخ تلخ، اما

طعم عسل می ریزد از کندوی لب هایت


زهر و عسل، بوی شراب و طعم خرمالو

معجون دلچسبی ست از جادوی لب هایت


یک بوسه تا پایان این رویا که خوابم برد

فردا خجالت می کشم از روی لب هایت

بهشت آغوشت ...



بوی نوبهار آید، از نسیم آغوشت
 عطر غنچه می ریزد، از لبان خاموشت
تا از آن لب نوشین، آب زندگی خوردم
 عمر جاودان دارم، در بهشت آغوشت
گر دل خزان دیده، چون شکوفه خندان شد
صبح نوبهاری را، دیده در بنا گوشت
با نگاه سر دادم، بانگ آرزوها را
 تا برون کشم حرفی، از نگاه خاموشت
برق اشک گرمم را، در سپیده دم دارد
 گوهری که می تابد، چون ستاره در گوشت
پرتو نگاهت را، در ستاره ها بینم
 نیستی جدا از من، تا کنم فراموشت
نیست باکم از پیری، تا به بوسه می گیرم
 مستی جوانی را، از لب قدح نوشت
تا شبی به گلزارت، چون نسیم غلتیدم
 صد چمن گل و نسرین، چیدم از بر و دوشت
خوابگاه آغوشت، عطر یاسمن دارد
در بهار جاویدم، از نسیم آغوشت

تقديم به هستي عزيزم

رویای تو ...



ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مزگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور ؟

هایهوی زندگی در قعر گور ؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گرکه در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد  خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها

 

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بو هم آغوشی گرفت

 جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانیاین چنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

ای بزیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم براه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط  پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم زهم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم زجای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

 

این دل تنگ من واین دود عود ؟

در شبستان زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها ؟

این شب خاموش و این آوازها ؟

ای نگاهت لای لای سحربار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

 

ای مرا با شور و شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

شراب شعر چشمان تو ...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام ، اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب ، خواب و بیدار است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو

گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها

در رواق کهکشان ها عود می سوزند

همان جاها که اختر ها

به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت

نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب

دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می ایی

ترا از دور می بینم که میخندی

ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم

شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است


شبح ...


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتیست که شبها به تو می اندیشم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش

حتم دارم که تویی آن شبح آئینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش

مرگ من ...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه برجا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب
 روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد انجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

زندگی ...

زندگی

فاصله چشم تو تا چشم من است

تا مرا می نگری

می روم تا بسرایم غزلی دیگر را

غزلی از شب عشق

غزلی از دل یك بلبل مست

كه به اندازه خورشید تمنا گرم است

و من و تو

از همین فاصله ها رنگ شدیم

در پس پنجره شبرنگ شدیم

من تمنای تو را زار زدم

آسمان از غم من ابری شد