خزد لرزان ، درون بستر من

ز شرمي خفته مي گويد كه : بفشار !

چنان بفشار بر خود پيكرم را

كه بشكفد هوس هاي گنه بار

به دندان گير و شادي بخش و مي نوش

ز خون ِ اين لبان ِ بوسه گيرم

ببين از گونه سرخم بريزد ،

شرار خواهش آراي ضميرم

درنگي كن در آغوشم كه امشب

فروزانست بزم عشق ديرين

نمي خوابيم و مي نوشيم تا صبح

ز جام بوسه ها ، بس راز شيرين


چنان گنجد در آغوشم كه هر دم

بينديشم كه او غرقست در من

و يا در حلقه ي بازو  اسيريست

به جاي پيكر عريان يك زن


اتاقي هست و ما و خلوت و مي

صداي بوسه ها ، آهنگ دل ها

نمي رقصد بدين آهنگ تبدار

به جز رقاصه ي مست تمنا


چو بشكوفد گل زرين خورشيد

مرا خواند بدان چشم فسونگر

گشايد بازوان گويد كه  : باز آ ،

گنه شيرين بود ... يك بار ديگر !
"فرخ تميمي"