تمناي گناه ...

خزد لرزان ، درون بستر من
ز شرمي خفته مي گويد كه : بفشار !
چنان بفشار بر خود پيكرم را
كه بشكفد هوس هاي گنه بار
به دندان گير و شادي بخش و مي نوش
ز خون ِ اين لبان ِ بوسه گيرم
ببين از گونه سرخم بريزد ،
شرار خواهش آراي ضميرم
درنگي كن در آغوشم كه امشب
فروزانست بزم عشق ديرين
نمي خوابيم و مي نوشيم تا صبح
ز جام بوسه ها ، بس راز شيرين
چنان گنجد در آغوشم كه هر دم
بينديشم كه او غرقست در من
و يا در حلقه ي بازو اسيريست
به جاي پيكر عريان يك زن
اتاقي هست و ما و خلوت و مي
صداي بوسه ها ، آهنگ دل ها
نمي رقصد بدين آهنگ تبدار
به جز رقاصه ي مست تمنا
چو بشكوفد گل زرين خورشيد
مرا خواند بدان چشم فسونگر
گشايد بازوان گويد كه : باز آ ،
گنه شيرين بود ... يك بار ديگر !
"فرخ تميمي"
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ