حكايت بهلول و تمسخر ...



شخصي که مي خواست بهلول را مسخره کند به او گفت :


ديروز از دور تو را ديدم که نشسته اي ، فکر کردم الاغي است که در کوچه نشسته !

بهلول فوراً جواب داد : من هم که از دور تو را ديدم فکر کردم آدمي به طرف من مي آيد !!...


حكايت بهلول و ارث برادر ...


از بهلول پرسيدند :

وقتي برادر تو مُرد ، براي زنش چه چيزي ارث گذاشت ؟

بهلول جواب داد : چهار ماه و ده روز عدّه !...

حكايت بهلول و ذكر خير خليفه ...


روزي بهلول در ميان جماعتي گفت : هارون الرشيد ، خليفه عادل وبا انصافي است .

همه آن جمعيت از اين حرف بهلول تعجب کرده و گفتند : به چه دليل اين حرف را مي گوئي ؟

بهلول جواب داد : ديشب خدمت خليفه بودم و خودش شخصاً اين حرف را زد !...

حكايت بهلول و تنبلي ...


شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد : مي خواهم از کوهي بلند بالا روم ، مي تواني نزديکترين راه را به من نشان دهي ؟

بهلول جواب داد : نزديکترين وآسانترين راه ، نرفتن بالاي کوه است !...

حكايت بهلول و ازدواج ...


شخصي از بهلول سئوال کرد : چرا زن نمي گيري ؟

بهلول در جواب گفت : زن پير دوست ندارم .

آن شخص گفت: زن جوان بگير !

بهلول جواب داد : زن جوان هم مرا دوست ندارد !...

حكايت بهلول و امير كوفه ...


اسحق بن محمدبن صباح امير كوفه بود . زوجه او دختري زائيد . امير از اين جهت بسيار محزون و غمگين گرديد و از غذا و آب خوردن خود داري نمود چون بهلول اين مطلب را شنيد به نزد وي آمد و گفت : اي امير اين ناله و اندوه براي چيست ؟ امير جواب داد من آرزوي اولادي ذكور داشتم متاسفانه زوجه ام دختري آورده است . بهلول جواب داد : آيا خوش داشتي كه به جاي اين دختر زيبا و تام الاعضاء و صحيح و سالم خداوند پسري ديوانه مثل من به تو عطا مي كرد ؟ امير بي اختيار خنده اش گرفت و شكر خداي را به جاي آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم براي تبريك و تهنيت به پيشگاه او بيايند ...


حكايت بهلول و وزير ...


روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك نموده است . بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه ، كه رعيت مني . همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد ...

حكايت بهلول و عطيه خليفه ...


روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد . هارون از علت آن سوال نمود . بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست . اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از مردم مي گيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم ...

حكايت بهلول و سوداگر ...



روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود : من چه بخرم تا منافع زياد ببرم ؟ بهلول جواب داد : آهن و پنبه .

آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد . باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت : بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم ؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه .

سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود . فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت : در اول كه از تو مشورت نموده ، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي ؟ تمام سرمايه من از بين رفت .

بهلول در جواب آن مرد گفت : روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم .

مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود ...

حكايت بهلول و دزد ...


گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد . بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد !




حكايت بهلول و عبدالله مبارك ...



آورده‌اند كه روزي عبدالله مبارك به قصد بهلول به صحرا رفته بهلول را ديد كه سراپا برهنه الله‌الله گويان بود. پيش ‌رفته سلام كرد. بهلول جواب سلام بداد. عبدالله مبارك عرض كرد: يا شيخ! استدعا و التماس من آن است كه مرا پندي دهي و نصيحتي كني كه در دنيا چون بايد زيست كرد تا از معصيت دور بود كه من مردي گناهكارم و از عهده نفس سركش برنمي‌آيم. بهلول فرمود يا عبدالله من خود سرگردانم و به خود درمانده‌ام، از من چه توقع داري؟ اگر مرا عقل بودي مردم مرا ديوانه نگفتندي. سخن ديوانگان را چه اثر باشد؟ برو ديگري را طلب كن كه عاقل باشد، و خاموش شد. عبدالله باز الحاح و تضرع كرد كه يا شيخ مرا نوميد مكن كه به اميدي آمده‌ام.

چو مي‌بيني كه نابينا و چاه‌ است
اگر خاموش بنشيني گناه ‌است

بهلول گفت: اي عبدالله تو اول با من چهار شرط بكن كه از سخن ديوانه بيرون نروي. آنگاه تو را پندي گويم كه سبب رستگاري تو باشد و ديگر بر تو گناه ننويسند. عبدالله عرض كرد: آن چهار شرط كدام است؟

بهلول گفت شرط اول آن است كه وقتي گناه كني و برخلاف امر خدا نمايي روزي او را نخوري. عبدالله گفت: پس رزق كه را خورم؟ بهلول گفت: پس تو مرد عاقلي، روزي او را  خوري و خلاف حكم او كني؟ خود انصاف بده، شرط بندگي چنين باشد؟

عبدالله عرض كرد: حق فرمودي. شرط دوم كدام است؟ بهلول فرمود: شرط دوم اين است كه هرگاه خواستي معصيت كني زنهار كه در ملك او نباشي. عبدالله عرض كرد: اين از اولي مشكل‌تر است. همه‌جا ملك خداست پس كجا روم؟ بهلول فرمود: پس قبيح باشد كه رزق او خوري و در ملك او باشي و فرمان او نبري. انصاف بده، شرط بندگي اين باشد؟ و حال آن‌كه در كلام خود فرموده است: «ان علينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم.»

پس عرض كرد: شرط سوم كدام است؟ بهلول فرمود: شرط سوم آن است كه اگر خواهي گناهي و يا خلاف امر او نمايي پنهان شوي كه او تو را نبيند. عبدالله عرض كرد اين از همه مشكل‌تر است زيرا كه حقتعالي به همه چيز دانا و در همه جا حاضر و ناظر است و به همه چيز دانا و بيناست. پس صحيح باشد كه روزي او بخوري و در ملك او باشي و در حضور او نافرماني او كني با اين حال تو دعوي بندگي مي‌كني؟ با آنكه دركتاب خود فرموده «ولا تحسبن الله غافلاً عما بعمل الظالمون» يعني گمان مبر كه حقتعالي غافل است از عملي كه ظالمان مي‌كنند.

عبدالله عرض كرد شرط چهارم كدام است بهلول فرمود: در آن وقت كه ملك‌الموت نزد تو آيد به او بگو به من مهلتي بده تا فرزندان و دوستان را وداع كنم و توشه راه آخرت بردارم، آن وقت قبض روح كن. عبدالله عرض كرد اين شرط از همه مشكل‌تر است، ملك‌الموت كي در آن وقت مهلت دهد كه نفس برآرم؟ بهلول فرمود: اي مرد عاقل تو مي‌داني كه مرگ را چاره نيست و به هيچ نوع او را از خود دور نتوان كرد و در آن دم ملك‌الموت مهلت ندهد. مبادا در عين معصيت پيك اجل در رسد و يكدم امان‌ات ندهد. چنانچه حقتعالي فرموده «فاذا جاء اجلهم لايستأخزون ساعه و لا يستقدمون» پس اي عبدالله از خواب غفلت بيدار شو و از غرور و مستي هوشيار شو و به كار آخرت دركار شو كه راه دور و دراز در پيش است و از عمر كوتاه توشه دار و كار امروز به فردا مينداز. شايد به فردا نرسي. دم را غنيمت شمار و اهمال در كار آخرت منما! امروز توشه آخرت بردار كه فردا در آنجا ندامت سودي ندهد. پس عبدالله سر برداشت و گفت: يا شيخ نصيحت تو را به جان و دل شنيدم و اين چهار شرط را قبول كردم. ديگر بفرما و مزيد كن: بهلول فرمود: در خانه اگر كس است يك حرف بس است.



حكايت بهلول و آب انگور ...


روزی یکی از دوستان بهلول گفت : ای بهلول ! من اگر انگور بخورم،  آیا حرام است ؟

بهلول گفت: نه !

پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟

بهلول گفت: نه !

پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود ؟

بهلول گفت: نگاه کن ! من مقداری آب به صورت تو می پاشم . آیا دردت می آید ؟

گفت: نه !

بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم . آیا دردت می آید؟

گفت: نه ! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد !

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست!

بهلول با تعجب گفت : چرا ؟ من که کاری نکردم ! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی !...

حكايت بهلول و شيخ جنيد ...



آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او .

شیخ احوال بهلول را پرسید ، گفتند : او مردی دیوانه است . گفت : او را طلب كنید كه مرا با او كار است . پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند .

شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد . بهلول جواب سلام او را داده و پرسید : چه كسی (هستی) ؟ عرض كرد : منم شیخ جنید بغدادی . فرمود : توئی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی ؟ عرض كرد آری ...

بهلول فرمود : طعام چگونه میخوری ؟ عرض كرد : اول « بسم‌الله » می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم ، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم « بسم‌الله » می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم ...

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود : تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت ! مریدان شیخ را گفتند : یا شیخ این مرد دیوانه است . خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید . بهلول پرسید : چه كسی هستس ؟ جواب داد شیخ بغدادی كه طعام  خوردن خود را نمی‌داند .

بهلول فرمود : آیا سخن گفتن خود را می‌دانی ؟ عرض كرد : آری ... بهلول پرسید : چگونه سخن می‌گویی؟ عرض كرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد ...

بهلول گفت : گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی ! پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت . مریدان گفتند : یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است ؟ تو از دیوانه چه توقع داری ؟ جنید گفت : مرا با او كار است ، شما نمی‌دانید . باز به دنبال او رفت تا به او رسید .

بهلول گفت : از من چه می‌خواهی ؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی ، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی ؟ عرض كرد آری . بهلول فرمود : چگونه می‌خوابی ؟ عرض كرد : چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم ، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد ...

بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی ! خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم ، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز .
 

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم ...

بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود . جنید گفت : جزاك الله خیراً !

و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود . هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد . پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد .

و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است ؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد ...


بهلول كه بود ؟...




هارون الرشید- خلیفه عباسی، به علت حرص و طمع در مملکت داری خویش ، سعی داشت مخالفان خود را به هر وسیله و بهانه ای از سر راه خود بردارد برای همین یا آنها را می کشت و یا به زندان می فرستاد . زندانی که رهایی از آن امکان نداشت .

امام موسی کاظم (علیه السلام) دوره ی امامت خود را در زمان این ظالم می گذراندند ایشان مورد احترام و محبوب دل مومنان بودند و به طبع مخالف ظلم .

هارون الرشید، امام را یک خطر خیلی جدی برای خود می دانست . او سعی و کوشش داشت تا علمای برجسته ی اسلامی را ترغیب کند که فتوا دهند امام موسی کاظم از دین خارج شده است. بدین ترتیب زمینه ی اقدام علیه آن بزرگوار آماده گردد .

یکی از علمای آن روزگار بهلول بود و هارون الرشید از او خواست که فرمان قتل امام موسی کاظم(علیه السلام) را امضا کند .

بهلول ماجرا را به اطلاع امام رساند و چاره طلبید .

امام موسی کاظم (علیه السلام) که در زندان هارون الرشید به سر می بردند فرمودند :

خود را به دیوانگان شبیه ساز تا از این خطر رهایی یابی .

بهلول، خود را به دیوانگی زده و به شمشیر طنز و طعنه و مسخرگی، بر حکومت ظالم، حمله آورد .

نام اصلی این مرد بزرگ ((وهب بن عمرو)) می باشد . و چون گشاده رو و خندان و زیبا چهره بود ، بهلول نام می گیرد که به معنی همه ی این صفات است .

بهلول از دو ویژگی خاص برخوردار بود :

یکی دارا بودن موفقیت علمی و اجتماعی و دینی در میان مردم و خویشاوندی نزدیک با هارون الرشید .

به سبب همین دو ویژگی، او می توانست آزادانه و بی هراس به سر وقت هارون الرشید و کارگزاران او رفته و هرچه را که می خواهد ، به زبان طنز بر آنان وارد سازد. او از همین روش استفاده می کرد تا هارون الرشید را متوجه اشتباهاتش کند .

آرامگاه بهلول در بغداد قرار دارد روی سنگ قبر وی ، تاریخ ۵۰۱ قمری دیده می شود .

 واژهٔ بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است .