گناه ...

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت 
در آغوشی كه گرم و آتشین بود 
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كینه جوی آهنین بود


در آن خلوتگه تاریك و خاموش
نگه كردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه ی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش


در آن خلوتگه تاریك و خاموش
پریشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم


فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق
تو رو می خواهم ای جانانه ی من
تو را می خواهم ای آغوش جانبخش
تو را ای عاشق دیوانه ی من


هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بر روی سینه اش مستانه لرزید


گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پیكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه كردم
در آن خلوتگه تاریك و خاموش ...

من ...

 

از غربت حجمی غریب سرشارم ؛


من افسوس دست های پیچکی هستم ،


که عاشقانه پیچید و بالا رفت !


من جنون لحظه های بی تاب غروبم ؛


من تکرار شکسته حروف الفبا ،


جمله های ناقص ثانیه های عشقم !


من بیقرار قرارهای از دست رفته ،


آشفته آواز مجهول باران ،


زیر بهانه های سنگین بادم !


من پیچ و خم جاده های انتظار را ،

 

 می دانم !


می دانم گل همیشه بهار چه وقت باز میشود ؛


من لحظه باز شدن جوانه ها را ،


من می دانم !


من حس غریب را من فهمم ؛


و میدانم بنفشه ها چه وقت دلشان می گیرد !
...

چقدر ؟!...

 

 

چقدر در رویا ،


با نگاه هایم ،


نگاه هایت را ببوسم ؛


اما باز تو ،

 

 


نیامده باشی !...