برای بار آخر ...
كاش ميشد از همه بريد ، رفت و ديگه بر نگشت
من ...
از غربت حجمی غریب سرشارم ؛
من افسوس دست های پیچکی هستم ،
که عاشقانه پیچید و بالا رفت !
من جنون لحظه های بی تاب غروبم ؛
من تکرار شکسته حروف الفبا ،
جمله های ناقص ثانیه های عشقم !
من بیقرار قرارهای از دست رفته ،
آشفته آواز مجهول باران ،
زیر بهانه های سنگین بادم !
من پیچ و خم جاده های انتظار را
،
می دانم
!
می دانم گل همیشه بهار چه وقت باز میشود ؛
من لحظه باز شدن جوانه ها را ،
من می دانم !
من حس غریب را من فهمم ؛
و میدانم بنفشه ها چه وقت دلشان می گیرد !
...
+
نوشته شده در ساعت توسط Samuel |
خداحافظ
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
فروردین ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهریور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آرشیو موضوعی
Lyrics
داستان هاي كوتاه
طنز
عكس
شعر و مطالب ادبي
آموزنده
لينك آهنگ هاي درخواستي
چند پند
حكايات بهلول
پیوندها
حس نوشته
از همه دنیا فقط تو
قشنگترین اشتباه
BLOGFA.COM