از غربت حجمی غریب سرشارم ؛


من افسوس دست های پیچکی هستم ،


که عاشقانه پیچید و بالا رفت !


من جنون لحظه های بی تاب غروبم ؛


من تکرار شکسته حروف الفبا ،


جمله های ناقص ثانیه های عشقم !


من بیقرار قرارهای از دست رفته ،


آشفته آواز مجهول باران ،


زیر بهانه های سنگین بادم !


من پیچ و خم جاده های انتظار را ،

 

 می دانم !


می دانم گل همیشه بهار چه وقت باز میشود ؛


من لحظه باز شدن جوانه ها را ،


من می دانم !


من حس غریب را من فهمم ؛


و میدانم بنفشه ها چه وقت دلشان می گیرد !
...