دوزخ ...

 

بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ ،

خورشید همچون دشنامی برمیاید و روز شرمساری جبران ناپذیری است ،

 آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوئی ،

 درختان جهل معصیت بارنیاکانانند و نسیم وسوسه ایست نابکار ،

 مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید ،

 چیزی بگوئی ، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوئی ،

هر دریچه نقض بر چشم اندازه عقوبتی می گشاید ،

 عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است

و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی

و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی ،

 آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوئی ،

 هر چه باشد چشمه ها از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده آبروی جهانند ،

 عصمت به آئینه نفروش که فاجران نیازمندترانند ،

 خاموش منشین خدا را ،

پیش از اینکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوئی

 

 

هنوز باقیست ...

در گذر از ثانیه های عمر ، 

عمری كه بی تو به این جا رسید ،

خاطره دیدار تو در دشت یادم ،

 هنوز باقی ست .

در نگاهم پنجره ها هنوز ،

 وسعت دیروز را در خود جای داده اند و آسمان ،

 با حجمی آبی تر از دیروز می اندیشد

كه شاید گام های تو عبوری تازه را بیافریند .

 
كافی است لحظه ای میهمان خلوت تنهایی خاطره هایی باشی

 كه هنوز جریان دارند ؛

فقط لحظه ای ،

نگاه مهربانت را از من نگیر .

چه حاصل ؟...

 

اگر دستی كسی سوی من آرد گریزم از وی و دستش نگیرم

به چشمم بنگرد گر چشم شوخی سیاه و دلكش و مستش نگیرم

به رویم گر لبی شیرین بخندد به خود گویم كه: این دام فریب است

خدایا حال من دانی كه داند؟ نگون بختی كه در شهری غریب است

 گهی عقل آید و رندانه گوید كه: با آن سركشیها رام گشتی

گذشت زندگی درمان خامی ست متین و پخته و آرام گشتی

 ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه كه: از این پختگی حاصل چه دارم؟

 به جز نفرت به جز سردی به جز یأس ز یاران عاقبت در دل چه دارم؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی كه هر شب به امیدی دل ببندم؟

سحرگه با دو چشم گریه آلود بر آن رؤیای بی حاصل بخندم؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی كه هر كس خنده زد گویم صفا داشت؟

 مرا بهتر نبود آن زندگانی كه هر كس یار شد گویم وفا داشت؟

 مرا آن سادگی ها، چون ز كف رفت؟ كجا شد آن دل خوش باور من؟

 چه شد آن اشكها كز جور یاران فرو میریخت، از چشم تر من؟

 چه شد آن دل تپیدن های بیگاه ز شوق خنده یی، حرفی، نگاهی؟

 چرا دیگر مرا آشفتگی نیست ز تاب گردش چشم سیاهی؟

 خداوندا شبی همراز من گفت كه: نیك و بد در این دنیا قیاسی ست

دلم خون شد ز بی دردی خدایا چو مینالم،‌مگو از ناسپاسی ست

 اگر دردی در این دنیا نباشد كسی را لذت شادی عیان نیست

 چه حاصل دارم از این زندگانی كه گر غم نیست شادی هم در آن نیست

بی تو امشب باز ...

بی تو امشب باز یک گوشه نشستم ،    در خیالم آمدم پیش تو و گفتم که خستم ،    از همه چیز و همه کس ؛   به تو گفتم های های گریه کردم  ،    زار زار ناله کردم ،    گفتم اینجا غصه دارم ،    هیچکس را هم ندارم ؛   از همه چیز و همه کس من گسستم  ،    با همین دستهای بستم مثل اینکه کودک هستم ،   از تو پرسیدم تو میدانی که هستم ؟    تو به من خندیدی و گفتی :    که باز هم در این دنیای زیبا ،    چشم بر خوبیها بستم !  

اینجا ...


اینجا ستاره ها همه خاموشند ...

اینجا فرشته ها همه گریانند ...

 اینجا شکوفه های گل مریم ...

بی قدر تر ز خار بیابانند ...

اینجا نشسته بر سر هر راهی ...

 دیو دروغ و ننگ و ریاکاری ...

 در آسمان تیره نمی بینم ...

 نوری ز صبح روشن بیداری ...

 بگذار تا دوباره شود لبریز ...

 چشمان من ز دانهء شبنمها ...

 رفتم ز خود که پرده براندازم ...

از چهر پاک حضرت مریمها ...

 با این گروه زاهد ظاهر ساز ...

 دانم که این جدال نه آسان است ...

شهر من و تو طفلک شیرینم ...

دیریست که آشیانهء شیطان است...