بی تو امشب باز ...
بی تو امشب باز یک گوشه نشستم ،
در خیالم آمدم پیش تو و گفتم که خستم ،
از همه چیز و همه کس ؛
به تو گفتم های های گریه کردم ،
زار زار ناله کردم ،
گفتم اینجا غصه دارم ،
هیچکس را هم ندارم ؛
از همه چیز و همه کس من گسستم ،
با همین دستهای بستم مثل اینکه کودک هستم ،
از تو پرسیدم تو میدانی که هستم ؟
تو به من خندیدی و گفتی :
که باز هم در این دنیای زیبا ،
چشم بر خوبیها بستم !
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ