چه حاصل ؟...
اگر دستی كسی سوی من آرد گریزم از وی و دستش نگیرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخی سیاه و دلكش و مستش نگیرم
به رویم گر لبی شیرین بخندد به خود گویم كه: این دام فریب است
خدایا حال من دانی كه داند؟ نگون بختی كه در شهری غریب است
گهی عقل آید و رندانه گوید كه: با آن سركشیها رام گشتی
گذشت زندگی درمان خامی ست متین و پخته و آرام گشتی
ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه كه: از این پختگی حاصل چه دارم؟
به جز نفرت به جز سردی به جز یأس ز یاران عاقبت در دل چه دارم؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی كه هر شب به امیدی دل ببندم؟
سحرگه با دو چشم گریه آلود بر آن رؤیای بی حاصل بخندم؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی كه هر كس خنده زد گویم صفا داشت؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی كه هر كس یار شد گویم وفا داشت؟
مرا آن سادگی ها، چون ز كف رفت؟ كجا شد آن دل خوش باور من؟
چه شد آن اشكها كز جور یاران فرو میریخت، از چشم تر من؟
چه شد آن دل تپیدن های بیگاه ز شوق خنده یی، حرفی، نگاهی؟
چرا دیگر مرا آشفتگی نیست ز تاب گردش چشم سیاهی؟
خداوندا شبی همراز من گفت كه: نیك و بد در این دنیا قیاسی ست
دلم خون شد ز بی دردی خدایا چو مینالم،مگو از ناسپاسی ست
اگر دردی در این دنیا نباشد كسی را لذت شادی عیان نیست
چه حاصل دارم از این زندگانی كه گر غم نیست شادی هم در آن نیست
خداحافظ