گناه ...

گنه كردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی كه گرم و آتشین بود
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كینه جوی آهنین بود
در آن خلوتگه تاریك و خاموش
نگه كردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه ی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریك و خاموش
پریشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق
تو رو می خواهم ای جانانه ی من
تو را می خواهم ای آغوش جانبخش
تو را ای عاشق دیوانه ی من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بر روی سینه اش مستانه لرزید
گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پیكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه كردم
در آن خلوتگه تاریك و خاموش ...
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
خداحافظ