روياي رنگين ...
گر چه با يادش ، همه شب ،
تا سحر گاهان نيلي فام ،
بيدارم ؛
گاهگاهي نيز ،
وقتي چشم بر هم مي گذارم ،
خواب هاي روشني دارم
عين هشياري
آنچنان روشن كه من در خواب
دم به دم با خويش مي گويم كه
بيداري ست ، بيداري ست ، بيداري
اينك اما ، در سحر گاهي چنين از روشني سرشار
پيش چشم اين همه بيدار
آيا خواب مي بينم ؟
اين منم ، همراه او ؟
بازو به بازو
مست مست از عشق ، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور
از اين سوي دريا ، رفته تا دروازه خورشيد ؟
اي زمان ، اي آسمان ، اي كوه ، اي دريا !
خواب يا بيدار
جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ