بهشت آغوشت ...
بوی نوبهار آید، از نسیم آغوشت
عطر غنچه می ریزد، از لبان خاموشتتا از آن لب نوشین، آب زندگی خوردم
عمر جاودان دارم، در بهشت آغوشتگر دل خزان دیده، چون شکوفه خندان شد
صبح نوبهاری را، دیده در بنا گوشتبا نگاه سر دادم، بانگ آرزوها را
تا برون کشم حرفی، از نگاه خاموشتبرق اشک گرمم را، در سپیده دم دارد
گوهری که می تابد، چون ستاره در گوشتپرتو نگاهت را، در ستاره ها بینم
نیستی جدا از من، تا کنم فراموشتنیست باکم از پیری، تا به بوسه می گیرم
مستی جوانی را، از لب قدح نوشتتا شبی به گلزارت، چون نسیم غلتیدم
صد چمن گل و نسرین، چیدم از بر و دوشتخوابگاه آغوشت، عطر یاسمن دارد
در بهار جاویدم، از نسیم آغوشتتقديم به هستي عزيزم
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
خداحافظ