بوی نوبهار آید، از نسیم آغوشت
 عطر غنچه می ریزد، از لبان خاموشت
تا از آن لب نوشین، آب زندگی خوردم
 عمر جاودان دارم، در بهشت آغوشت
گر دل خزان دیده، چون شکوفه خندان شد
صبح نوبهاری را، دیده در بنا گوشت
با نگاه سر دادم، بانگ آرزوها را
 تا برون کشم حرفی، از نگاه خاموشت
برق اشک گرمم را، در سپیده دم دارد
 گوهری که می تابد، چون ستاره در گوشت
پرتو نگاهت را، در ستاره ها بینم
 نیستی جدا از من، تا کنم فراموشت
نیست باکم از پیری، تا به بوسه می گیرم
 مستی جوانی را، از لب قدح نوشت
تا شبی به گلزارت، چون نسیم غلتیدم
 صد چمن گل و نسرین، چیدم از بر و دوشت
خوابگاه آغوشت، عطر یاسمن دارد
در بهار جاویدم، از نسیم آغوشت

تقديم به هستي عزيزم