عطش ...

دیشب که جز بخور گلی رنگ یک چراغ
پهلوی تختخواب تو ، بیگانه ای نبود
بر آشیان چشم سیاه تو ، مرغ خواب
بنشسته بود و نغمه ی لالائی می سرود
پروانه های بوسه ی آتش پرست من
گم شد به بوستان لب و گونه هاي تو
چشمم دويد در پي آن بوسه ها ولي
گم شد میان همهمه ی بوسه های تو
من در خیال اینکه کجا رفت بوسه ها
دیدم نگاه شوق تو در سینه ات دوید
ناچار بوسه های جنون از لبم گریخت
در آبشار سینه ی مهتابیت خزید
تا پرتو چراغ نخندد به عشق ما
دست تو آن حصاری شب را خموش کرد
آنگاه چشمه سار لبی ماند و تشنه ای
کاو تا سپیده ، بوسه از آن چشمه نوش کرد
"فرخ تميمي"
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ