دیشب که جز بخور گلی رنگ یک چراغ

پهلوی تختخواب تو ، بیگانه ای نبود

بر آشیان چشم سیاه تو ، مرغ خواب

بنشسته بود و نغمه ی لالائی می سرود


پروانه های بوسه ی آتش پرست من

گم شد به بوستان لب و گونه هاي تو

چشمم دويد در پي آن بوسه ها ولي

گم شد میان همهمه ی بوسه های تو



من در خیال اینکه کجا رفت بوسه ها

دیدم نگاه شوق تو در سینه ات دوید

ناچار بوسه های جنون از لبم گریخت

در آبشار سینه ی مهتابیت خزید


تا پرتو چراغ نخندد به عشق ما

دست تو آن حصاری شب را خموش کرد

آنگاه چشمه سار لبی ماند و تشنه ای

کاو تا سپیده ، بوسه از آن چشمه نوش کرد

"فرخ تميمي"