آرزوي محال ...

به کدام قسمت بيشتر عادت کنم؟
به بوي خاک گرفتن دنيايم؟
يا به هميشه رفتن ها ي تو؟
نه جانم
من به مصراع نانوشتهء اين مثنوي دلخوشم
تو همان بهتر ميان گلهاي سنگ شده بروئي
و همچنان شوکران لبهايت را با دل من بيازمائي
و من،ميان گلهاي يخ برويم
و تنم بيشتر ازعطر تن تو،بوي خاک را به خود بگيرد
ببين جانم
وقتي در نهايت به همهء نانوشته هاي اين قصه عادت ميكنيم
ديگر چه فرقي ميکند
که تو بي هوا مرا به خانه بخواني
و دست به نوازش امواج وحشي گيسوانم ببري
بالاخره باز من همان سيب نديدهء تبعيدي خواهم شد
که برايش فرقي ندارد تو با تار گيسوانش طناب دارش را ميبافي
يا بالش روياهايت را
باز هم ميگويم
محال نيست جانم
هرچه باشد من نيز به خرافات اين سخنان هوسناک،روزي ايمان مياورم
و باز هم به سطرهاي برجستهء ذکاوت تو عادت ميکنم
جانم
اينجا از خروس خوان تا شغال خوان تنها يک محال
وجود دارد
آن هم بازگشتن توست ؛
خداحافظ