خورشید پرده شب را درید و بالا آمد

دیگر خبری از ماه نیست

ستاره ها گم شده اند

 شب به پایان رسیده و انگار ،

آری !

روز شده است

همه خوشحالند و خندان

همه در فکر شروع روزی جدید

ولی من ،

با چشمان خسته

در انتظار شبی دیگر

که در تاریکی آن

به چشمانش فکر کنم

 در سکوت شب

بخوانم نام او را

و در خلوت و تنهائی

انتظارش را بکشم

و آنقدر منتظر بمانم تا

سپیده بار دیگر از راه برسد

که شاید این بار

برای همیشه پیشم بماند



Samuel