سپیده ...

خورشید پرده شب را درید و بالا آمد
دیگر خبری از ماه نیست
ستاره ها گم شده اند
شب به پایان رسیده و انگار ،
آری !
روز شده است
همه خوشحالند و خندان
همه در فکر شروع روزی جدید
ولی من ،
با چشمان خسته
در انتظار شبی دیگر
که در تاریکی آن
به چشمانش فکر کنم
در سکوت شب
بخوانم نام او را
و در خلوت و تنهائی
انتظارش را بکشم
و آنقدر منتظر بمانم تا
سپیده بار دیگر از راه برسد
که شاید این بار
برای همیشه پیشم بماند
Samuel
برای همیشه پیشم بماند
Samuel
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ