وصيت نامه ...

وصیتم این است :
به کودکی در جنوب جستجو بسیار !
تا در دفتر مشق های نا تمامش بنویسد :
آن مرد سیب دارد ،
آن مرد انار دارد ،
آن مرد سبد ندارد ؛
یا هر پرنده یی را که از پهنای پنجره ی کلاسش گذشت
نقاشی کند ،
گوش کن !
صدای آن پری پریشان نی نواز را می شنوی ؟!
که هنوز
بعد از گذشت این همه روز
خواب بلند دریا راآشفته می کند ؟
نمی خواهم جز او کسی برایم گریه کند !
راضی به غلتیدن قطره یی هم بر گل گونه هایت نیستم !
می خواهم در جنگلی از درختان کاج خاکم کنند ،
تا عطر سوزنی کاجها همیشه با من باشد ؛
مثل نگاه تو !
که تا خاموشی واپسین فانوس افروخته ی دنیا همراهم است ،
برای کفن هم همان ترمه ی تا خورده ی یادگاری خوب است !
تنها اگر به قبای قاصدکی بر نمی خورد ،
تاری از طلای مویت را
در دست من بگذار !
می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم ،
آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم ؛
تا هر کس خورشید را نگاه کند ،
خطوط پاک چهره ی تو را ببیند ؛
آن وقت همه خواهند دانست
تمام زندگی من که بوده است !
و دیگر هیچ ...
خداحافظ