وصیتم این است :


این قلم خیس گریه را ،


به کودکی در جنوب جستجو بسیار !


تا در دفتر مشق های نا تمامش بنویسد :


آن مرد سیب دارد ،


آن مرد انار دارد ،


آن مرد سبد ندارد ؛


یا هر پرنده یی را که از پهنای پنجره ی کلاسش گذشت


نقاشی کند ،


گوش کن !


صدای آن پری پریشان نی نواز را می شنوی ؟!


که هنوز


بعد از گذشت این همه روز


خواب بلند دریا راآشفته می کند ؟


نمی خواهم جز او کسی برایم گریه کند !


راضی به غلتیدن قطره یی هم بر گل گونه هایت نیستم !


می خواهم در جنگلی از درختان کاج خاکم کنند ،


تا عطر سوزنی کاجها همیشه با من باشد ؛


مثل نگاه تو !


که تا خاموشی واپسین فانوس افروخته ی دنیا همراهم است ،


برای کفن هم همان ترمه ی تا خورده ی یادگاری خوب است !


تنها اگر به قبای قاصدکی بر نمی خورد ،


تاری از طلای مویت را


در دست من بگذار !


می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم ،


آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم ؛


تا هر کس خورشید را نگاه کند ،


خطوط پاک چهره ی تو را ببیند ؛


آن وقت همه خواهند دانست


تمام زندگی  من که بوده است !


همین را می خواهم

 

و دیگر هیچ ...