سعی کردم که همیشه ...


به سادگی ِ اولین سلاممان باشم !


به سادگی سکوتمان در پنجشنبه دیدار !


به سادگی واپسین دست تکان دادنم ،


در کوچه بی چراغ !


می خواستم کودکان ستاره زبان مرا بفهمند !


می خواستم که هیچ ابهامی ،


در گزارش گریه هایم نباشد !


می خواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته ،


تا برف نشینان قبیله قطب ،


همصحبت ِ سادگی ام باشند !


احساس می کنم ،


تمام سادگان ِ این سیاره همسایه منند !


ناجی علی و حنزله وصله پوشش را


بیشتر از ون گوگ دوست دارم ،


که درختان را بنفش می کشید ،


آسمان را صورتی


و خاک را قرمز !


( این را برای خوش آیند ِ هیچ چهره ای نگفتم ! )


دوست دارم به جای سمفونی بتهون ،


صدای ویولن نواز ِ کور خیابان ولی عصر را بشنوم !


دلم می خواست که حافظ


- این همراه همیشه حافظه ام !


یکبار به سمت ِ سواحل سادگی می آمد !


می خواستم کتاب او را


به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم !


می خواستم ببینم آن ساده دل ،


با واژه های کوچه نشین چه می کند !


هی! آرزوی محال !


آرزوی محال ...

و تو !


- دختر بی بازگشت ِ گریه ها !


از یاد نبر که ساده نویسی ،


همیشه نشان ساده دلی نیست !


پس اگر هنوز


بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم :


« باز می گردی»


به ساده دل بودنم نخند !


اشتباه ِ مشترک ِ تمام شاعران این است ،


که پیشگویان خوبی نیستند !?