کلاغک ، آن سیاهین بال ، آن سیاهین سر

آنکه هر کس رنگ مرگ را می چشید

نامش علم می کرد

در کنار مزرع نیم سوخته بودن

در کنار دوست سالها از او ترسان

چمباتمه زده است آرام ...

برایش نقل می کرد ، سخن می گفت

نقاب چشمانش را زور خشم سرخ بود

منقار عقابینش موسیقی وارانه گله می کرد

به قارقارش آهنگ برای تعزیه می ساخت:

" مترسک جان مترسانم

نمی خواهم برایت دردسر سازم

نمی توانم گلو بر دانه بگشایم

که هر کس هم دهان بگشود به زیر سُم اسبان او لگد کردند

مترسک جان مترسانم

که دیگر یال و کوپالت به یک ارزن نمی ارزد

نگاه سرد تو دیگر دل ما را نمی لرزد ؛

مترسک جان مترسانم

که از آن هیبت مردانه ات انگار

بجز مصلوب کاهین سر نمانده است چیز دیگر هم ؛

دلم تنگ است مترسک جان

اگر نه خوب یادم هست

مترسک مرد میدان بود ...

مترسک جان نگاهم کن

من اینجا بر زمین بنشسته ام آخر

مترسک خوب می دانم

تو را باکی ز آفتاب نیست

کلاهت اینگونه داده ای پائین

که چشمان بینایت بپوشاند

مبادا جرم دیدن را مهر بر پیشانیت سازند ...

مترسک ،

تمثیل آدمی تو در این مزرع

چطور اینگونه آرامی

نمی دانی ! تمثیل خدایان هم به آتش می کشند آنان ...

مترسک جان مترسانم ، خبر دارم !

تو را آدم نبودن شاد باید باد

که آدم را درو کردند به فصل باروری آنان

و از آن آدمی بودن غباری بیش بر جا نیست

غبار هم معیار سنجشش هیچ است ...

مترسک جان ، چقدر زشت است

مرا تمثیل خود کردند
مگر من خوب گناهم چیست

که بالهای سیاهی همچو شب دارم

مرا منع ز آفتاب می کنند آنان ...

مترسک جان دلم تنگ است

و خواهم رفت

تا روزی دهی یابم

که اهل ده ، ندانندم تمثیل خُلق کدخداشان ،

و به انگشت نشانه نروند بال سیاهم را

مترسک جان دعایم کن

خداحافظ ...

کلاغک سالهاست در راه است ،

که تا روزی دهی یابد

که اهل ده ، ندانندش تمثیل خُلق کدخداشان ،

و به انگشت نشانه نروند بال سیاهش را ؛

کلاغک جان سفر خوش باد !

خداحافظ !