چند روز مانده به كریسمس با  تمام پس اندازم به فروشگاهی رفتم تا برای بچه های بی سرپرست هدیه ی سال نو بخرم.

داخل فروشگاه پسركی را دیدم كه دست در دست خانمی با عروسكی در بغل به سمت من می آمدند ، پسرك عروسك را در آغوش گرفته بود و با صدای بغض آلود  مداوم  به خانمی كه همراهش بود می گفت : عمه خواهش می كنم .

آن زن هم با بی اعتنائی كامل رو به پسر گفت : جیمی بهت گفتم پولمان نمی رسد ، حالا برو عروسك رو بگذار سر جاش . و دست پسرك رو رها كرد و به طرف دیگر فروشگاه رفت .


به آرامی به پسر نزدیك شدم و از او پرسیدم عروسك رو برای چه كسی می خواهی بخری ؟


آرام و با بغض گفت : برای خواهرم    

    

گفتم : مگر خواهرت كجاست ؟


گفت : یك هفته است كه رفته پیش خدا و ادامه داد بابا می گه مامان هم داره می ره پیش خدا و پیش خواهرم . من می خوام این عروسك رو بدم تا مامان براش ببره ، به بابا گفتم به مامان بگه تا برگشتن من از فروشگاه منتظرم بمونه ! 


و ناگهان بغضش تركید و با گریه ای سوزناك گفت : من خیلی دلم براشون تنگ می شه . ولی بابا می گه خواهرم اونجا خیلی تنهاست و ممکنه که بترسه ،


در همین لحظه یه عكسی رو از داخل جیبش در آورد و به من نشون داد ( یكی از افراد داخل عكس خود پسرك بود ) و گفت می خواهم این عكس رو بدم مامان تا با خودش ببره و هروقت كه دلشون برام تنگ شد به این عكس نگاه كنند .


من خیلی از شنیدن صحبتهای پسرك ناراحت شدم و دلم می خواست یه جوری كمكش كنم . یكدفعه یه فكری به سرم زد و به آرامی و به طوری كه اون پسرك متوجه نشود دست در جیبم كردم و مشتی اسكناس در آوردم و به او گفتم بیا دوباره پولهایت را بشمریم شاید اندازه باشد.

گفت: عمه خیلی شمردتشون ولی هنوزم كمه ، با بی میلی پولهایش را در دستم ریخت .


پولها را برایش شمردم و به او گفتم این پولها كه خیلی زیاده و تو می تونی با این پول اون عروسك رو بخری . پسرك خوشحال به دستهایم نگاه كرد و با صدائی لرزان از خوشحالی گفت این پولها اینقدر هست كه  برای مامانم گل رز سفید بخرم آخه مامانم گل رز سفید خیلی دوست داره !


دیگه نتونستم جلوی اشكهام رو بگیرم بوسه ای بر پیشانی پسر زدم و گفتم: آره عزیزم می تونی هر چند تا كه دوست داری برای مامانت گل رز بخری . و در همین لحظه به خاطر نگاههای پر از تعجب عمه ی پسرك مجبور شدم آنجا را به سرعت ترك كنم .


از فروشگاه كه خارج شدم به یاد مطلبی كه هفته ی گذشته در روزنامه خوانده بودم افتادم : مادر و دختری حین گذشتن از خیابان با اتوبوسی  تصادف كرده بودند دختر در دم مرده و مادر در حال كما به سر می برد . تا  صبح روز بعد با این فكر كلنجار می رفتم كه آیا این مطلب به اون پسرک ربطی دارد یا نه .


صبح روز بعد نیروئی بي اراده مرا به سمت كلیسایی كه در روزنامه به آن اشاره شده بود كشاند.

داخل كلیسا یك تابوت بود كه روی آن یك  عروسك بود ودر بغل عروسك یك عكس و چند شاخه گل رز قرار داشت .


بله من در آن روز با دیدن اون پسرک و تابوت مادرش بزرگترین داستان غمناک زندگی ام رو تجربه کردم ...