پيرمرد و دخترك ...

فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي .
پيرمرد از دختر پرسيد : غمگيني ؟
دخترك : نه .
پيرمرد : مطمئني ؟
دخترك : نه .
پيرمرد : حالا چرا گريه مي کني؟
دخترك : دوستام منو دوست ندارن .
پيرمرد : آخه چرا ؟
دخترك : چون قشنگ نيستم
پيرمرد : قبلا اينو به تو گفتن ؟
دخترك : نه .
پيرمرد : ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم .
دخترك : راست مي گي؟
پيرمرد : از ته قلبم آره .
دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد ، شاد شاد. چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد ، کيفش رو باز کرد ، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت ...
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ