فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي .

پيرمرد از دختر پرسيد : غمگيني ؟ 

دخترك : نه . 

پيرمرد : مطمئني ؟

دخترك : نه .

پيرمرد : حالا چرا گريه مي کني؟

دخترك : دوستام منو دوست ندارن .

پيرمرد : آخه چرا ؟

دخترك : چون قشنگ نيستم

پيرمرد : قبلا اينو به تو گفتن ؟

دخترك :  نه .

پيرمرد : ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم . 

دخترك :  راست مي گي؟

 پيرمرد : از ته قلبم آره .


 دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد ، شاد شاد. چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد ، کيفش رو باز کرد ، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت ...