تزريق خون ...

دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خوانواده اش به او بود .
او فقط يك برادر 5 ساله داشت .
دكتر بيمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد ؛
پسرك از دكتر پرسيد : آيا در اين صورت خواهرم زنده مي ماند ؟
دكتر جواب داد بله و پسرك قبول كرد.
پسرك را در كنار تخت خواهرش خواباندند و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كردند ، پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج مي شد ، به دكتر گفت : آيا من به بهشت مي روم ؟
پسرك فكر مي كرد كه قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ