دیروز چه شوقی داشتم ،

 

برای آنچه امروز در دستان من است !!!

و اینک لبریز انتظارم ،

برای  فردایی  که نمی‌دانم !

 

کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد ،

 روحم را در هم می شکند !

 

امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم بر تو بر خویش

 و بر تنهائی و چشمان بارانی ام ،

 که در انتظار ماندند  گریستم .

 

کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی ؛

و من سر بر سینه مهرت می گذاشتم ؛ 

تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه ،

 

 به گور فراموشی بسپارم ...