اهريمن و حوا !...
![]()

زن به اهریمن گفت :
«مرد، با من به مهربانی و دوستی ست.»
اهریمن، اندیشید . زن ادامه داد:
- «مرد، هر صبح مرا به گشت و گذار در باغ برین می برد و مرا هر روز، سدها گل و نسرین هدیه می آورد. روزی به گشت کوه ایم و روزی به دیدار دریا. روزی به باغ میوه میرویم و شبی، در آسمان تیره، ستاره میشمریم. »
اهریمن، هیچ نگفت. زن پی گرفت:
ـ «مرد، مرا میبوسد و هربار به گیسوانم، گلهای رنگرنگ میگذارد. در هُرم بوسه های مرد، چیزی هست که دلم را بی تاب میکند. حسی که میخواهد جداره قلبم را بگشاید و از تار و پود وجودم بیرون زند، وانگاه همه در تن او، در پیچد و با او یکی شود.»
اهریمن، سخت در هم رفت. لب بر لب گزید و دست بر دست فشرد. اما هیچ نگفت و خاموش ماند. زن باز گفت:
ـ «مرد، مرا می ستاید. با وی آرامشی دارم که هرگز با هیچ چیز نداشته ام. خوشتر از هر بوی گل است و گواراتر از هر شمیم سحر. بر من زیباتر از هر بهاری ست. گویی در این بهشتِ خداوندی، هیچ نعمتی به شکوه و جلال او آفریده نشده و هیچ لذتی، بالاتر از حضور او نیست. »
گویی در دل اهریمن، آتشی شعله می فروخت. گدازان و دود آمیز. سنگین و داغ. لیک هیچ دم نمیزد و آرام به واگویه های زن، گوش فرا می داد. زن، ادامه داد:
ـ «مرا مرد، خدایواره زیبایی ست. زیبا و پر دوام. هرآن چه در زندگی خواهم در وی بینم و هر چه آرامش جویم، از وی بگزینم. او مرا از آن خود می خواهد و من این همه را به او تقدیم کرده ام. مرا از همه می پوشاند و من در ستر اویم. بر من فرمان میراند و من از وی فرمان میپذیرم...»
اهریمن، تاب نیاورد. دستی به مهر و عشق بر دستان زن بگذارد و با آن چشمهای تیره نافذ، در نگاه مسخش، خیره شد. اهریمن گفت:
ـ «آیا تا به حال هیچ کس، تو را عاشق بوده است تا بدانی که عشق چیست و چه رنگی دیگر دارد؟...»
زن، اندیشناک، به بوته های گل سرخ خیره گشت و پاسخ نداد.
اهریمن باز پرسید:
ـ «آیا تا به امروز، شده که وقتی دستهایات را به دست دلداده ای می دهی، از تب تند عشقش، شعله ور شوی؟
شده آن گاه که بوسه ای بر لبات میگذارد، جداره لبهایات از شدت سوزناکی آن بوسه، تاول بزند؟
شده تا به حال آن سان در آغوش عاشقات فشرده شوی که حس کنی هیچ فاصله ای میان شما نیست؟
شده تا به اینک آن سان در تو نگاه آه آور و افسونگر کند که پایاب هیچت نمانده باشد؟
شده تا به کنون، هیچ قلبی تو را آن سان عاشق شود که جز تو دیگر هیچ حتی خدا را دوست نداشته باشد؟
شده تا به امروز که یک تن، تنها به تو بی اندیشد و جز تو هیچ نخواهد حتی اگرش از بهشت برانند و از موهبات عدن، محرومش کنند؟
شده تا به امروز که دلی در تو آن چنان شعله برافروزد که تمام درختان سرسبز پردیس را تا ریشه بسوزاند و بخشکاند؟
شده آیا که بدانی هر روز، قلبی با طلوع خورشید از عشق تو روشن میگردد و با غروب آن، در عشق تو میمیرد و با برآمدن ماه، ناله از سر میگیرد و بر مهتاب مینگرد تا روی تو را بیند و از آفتاب، نام تو را میپرسد و هر سیبی که بر شاخسار میبیند، میچیند تا به یاد لبهای تو از آن بوسه بردارد؟...
آه!... تو چه میدانی که عشق چیست؟...
تو چه میدانی که عشق از کدامین فرازی بالا بلند آمده است؟ تو چه میدانی که عشق چیست؟ و عاشق کدام است؟ و لذت عاشقی چه طعمی را در ذائقه تو به یادگار خواهد نهاد؟ تو از عشق چه میدانی؟
آن گاه که عاشق سر از بالش خواب برمیدارد، تنها نام معشوق است که بر لب دارد و تنها به امید او ست که روز تازه را می آغازد. در اطراف خانهی معشوق میگذرد تا مگر او را از دور تر فاصله ای ببیند و آرام گیرد. هرآن چه را که می اندیشد روزی دستان معشوق با آن آشنا شده و یا روزی آشنا خواهد شد، می بوسد و می بوید و بر دیده می کشد.
آن گاه که عاشق، معشوق را با دیگری میبیند، از شدت خشم و حسادت و غیرت، چون آتشفشانی گدازان و سوزان، طغیان میکند. اما هیچ نمی گوید و خاموشی در زبان میگیرد. نام معشوق را بر هر چه میگذارد و آن هرچه را به نام بارها و بارها می خواند تا مگر دلش آرام گیرد...!
آه!... ای زیبای بهشت!... تو چه میدانی که عشق چیست؟...»
زن، خیره و حیران در اهریمن نگریست. در اهریمن نگریست که چه سان چشمانش از شدت عشق، گریان و آبدار شده است! و در اهریمن نگریست که چگونه دستانش از حرارت مهر، سرخیده اند! در اهریمن نگریست که تا چه پایه گونه های مورب خوش تراشی که داشت، در بغض و بیتابی، چین برداشته است!
اهریمن را نگریست که چه قدر عاشقانه در چشماناش نگریست!
زن، خاموش ماند. اهریمن گفت:
ـ «خدا؛ در این بهشتِ کذایی هیچ فرصت و رخصت عشق به ما نخواهد داد و این هوای تیره مسموم، تنها برای همان آدم پرداخته شده تا با تو نرد بوسه و همخوابگی ببازد و عشق را بر تو حرام آورد. آدم از عشق چه میداند؟ که تو را ملک خویش می خواند و بر تو مالک است. هیچ عاشق بر هیچ معشوقی مالک نیست و تن اندام هیچ معشوقی، مزرعه عاشق نخواهد بود. این بهشت مردانه بر همان خدای و آدم بسنده است که زن را در زیباتر ترانه ای، چون کشتزار می خوانند و بر او هرآن چه که خود می پسندند، روا میدارند.
عشق؛ زاده اهریمن است و تنها منم که میدانم چه پایه باید تو را دوست داشت؟... منم که میدانم گیسوان تو را با چه گلهایی بی آرایم! چه زیورها که بر گردنت بی آویزم! چه مهرها که به تو بوَرزم و چه بوسه ها که بر تو میهمان کنم!
عشق؛ زاده اهریمن است و تنها منم که میدانم تو را باید با کدام واژه سرود؟ و تنها منم که میدانم دستان ترد و ظریف تو را باید با کدام جام و شراب، شست و در کدام بستری از گلهای سرخ، پیچاند؟...
تنها اهریمن است که عشق را درست میداند و تنها تویی که عشق اهریمن را به درستی میدانی.
نه آدم و نه خدای آدم، هیچ کدام از این آتشی که در دل من است، آگاهی ندارند و من آن سان تو را در شراره های محبت و مهر خواهم پوشاند که هیچ دوزخی بر تو حرارت نگیرد. هیچ آتشی بر تو شعله نیآورد و هیچ زمهریری تن به اندامات را سرد آجین نگرداند.
من از تو بتی خواهم ساخت و تو را خواهم پرستید که خدا، برای پرستیدنم هیچ علاقه ای ننهاده است.
و خدا چه میداند که عشق چیست؟ و خدا چه میداند که اهریمن چگونه و تا به چه اندازه می توانست او را عاشق باشد؟ و خدا هیچ نمی دانست که اهریمن چه پایه در وی دلبسته است!... اما تو میدانی. تو میدانی. چرا که تو، زیباترین شکل ممکن هستی، و زیباترین شمایل خدایی...»
زن، هیچ نگفت. گیج در معنای سخن اهریمن ایستاده بود. در وی مینگریست که دستان تبدار و کشیده اش را چگونه در هم میفشارد و چگونه ردای سپید بلندش را به این سوی و آن سوی می کشد تا مگر به تن برهنه زن، عطرآگین شود.
زن پرسید:
ـ «و تو با من نخواهی خفت؟...»
اهریمن گفت:
ـ «هرگز. تنها تو را به بوسه ای میهمان خواهم کرد. که بوسه؛ بزرگترین نشانه عشق است.»
زن پرسید:
ـ «و تو مرا باردار نخواهی کرد؟»
اهریمن گفت:
ـ «هرگز ! تنها به تو خواهم نگریست. که نگاه، زیباترین هم آغوشی با توست و تو تنها مرا برای عشق ورزیدن، کفایتی.»
زن پرسید:
ـ «و تو بر من مالک نخواهی بود؟»
اهریمن گفت:
ـ «هرگز. تو از آن خود خویش خواهی بود. آزاد و رها و هرگاه که مرا بخوانی، با تو و در کنارت خواهم بود.»
زن پرسید:
ـ «و تو مرا بر هیچ کس، حرام نخواهی دانست؟»
اهریمن گفت:
ـ «هیچ عشقی نیست تا تو را بر دیگری حرام کند. اگر جز من، کسی آمد که تو را عشقی بیشتر هدیه داد، من بر تو حرام خواهم آمد. که عشق، حلالیت ما ست.»
زن پرسید:
ـ «هدیه ام چه خواهی داد؟»
اهریمن گفت:
ـ «دل... دلی که حتی خدا نیز در آن جایی نخواهد داشت!»
زن گفت:
ـ «چیزی به من بده تا در تو رشته اطمینان ببندم و هرگز از تو نگسلام.»
اهریمن چنگ در سینه برد و قلبی سرخ و خونین و تپنده را از میانه آن بیرون کشید. چونان چون سیبی سرخ و رسیده!
و گفت:
ـ «این قلب من است که از آن تو ست. و من جز این دل، هیچ نخواهم داشت که همه را به تو پیشکش کرده ام...»
زن، سیب را ستاند که قلب اهریمن بود!
.
.
.
.
.و آدم، هیچ نمیدانست !
+ نوشته شده در ساعت توسط Samuel
|
خداحافظ